تبليغاتX
یادداشت های یک خام دست خامه به دست... - جغد...


یادداشت های یک خام دست خامه به دست...

دانشگاه شهید باهنر به داشتن رشته ای چون حقوق می بالد.

    

                    قلبِ جغدِ پیر

جغدي روي دیوار قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتنِ آدمهايي را مي ديد كه به

سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته و غرورهاي تكه پاره شده

 را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند .

 روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز

 نخواني. آدمها آواز تو را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند

قلب جغدِ پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان دیوارهای خاكي من! پس چرا

 ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته . جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك

و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.

 دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان، هميشه بخوان كه آوازتو حقيقت است

و طعم حقيقت تلخ . جغد به خاطر خدا باز هم بر دیوار دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند

 آواز او پيغام خداست.

   
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:12 توسط محمد رضا | |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت