تبليغاتX
یادداشت های یک خام دست خامه به دست...


یادداشت های یک خام دست خامه به دست...

دانشگاه شهید باهنر به داشتن رشته ای چون حقوق می بالد.

 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:5 توسط محمد رضا | |

                     منبع :‌ w w w . A L L P I X . irمنبع :‌ w w w . A L L P I X . irمنبع :‌ w w w . A L L P I X . ir
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:42 توسط محمد رضا | |

                 
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:30 توسط محمد رضا | |

          
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:24 توسط محمد رضا | |

            
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:23 توسط محمد رضا | |

    

                    قلبِ جغدِ پیر

جغدي روي دیوار قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتنِ آدمهايي را مي ديد كه به

سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته و غرورهاي تكه پاره شده

 را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند .

 روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز

 نخواني. آدمها آواز تو را دوست ندارند. غمگين شان مي كني. دوستت ندارند

قلب جغدِ پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان دیوارهای خاكي من! پس چرا

 ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته . جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك

و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد.

 دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان، هميشه بخوان كه آوازتو حقيقت است

و طعم حقيقت تلخ . جغد به خاطر خدا باز هم بر دیوار دنيا مي خواند و آنكس كه مي فهمد، مي داند

 آواز او پيغام خداست.

   
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:12 توسط محمد رضا | |

          

                 فقر

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی  

می کنند، چقدر فقیر هستند. آن دو یک شبانه روز در خانه کوچک یک روستایی مهمان بودند. در راه

 بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:

 عالی بود پدر! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

  فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم  و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای

 دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به

دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود.

 بعد پسر بچه اضافه کرد :

متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:9 توسط محمد رضا | |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت