تبليغاتX
یادداشت های یک خام دست خامه به دست...


یادداشت های یک خام دست خامه به دست...

دانشگاه شهید باهنر به داشتن رشته ای چون حقوق می بالد.

دخترا وپسرای امروزي چه گوشيايي دارن آدم کف ميکنه...

               دختر هاي امروزي چه گوشيايي دارن آدم کف ميکنه

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:30 توسط محمد رضا رضاییان| |


دختر موتور سوار در تهران


نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:28 توسط محمد رضا رضاییان| |

    تقدیم به همه مادران دنیا...            

                 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:26 توسط محمد رضا رضاییان| |

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:22 توسط محمد رضا رضاییان| |

خوش به حال لک لکا/ به یاد حسین پناهی

همه چي از ياد آدم ميره
مگه يادش، که هميشه يادشه.

چند شب پیش مجموعه " نرگس " ویژه برنامه ای داشت برای مرحوم "پوپک گلدره"... از دیدن آن مثل هر کس دیگری دلتنگ شدم و نمی دانم چرا به یاد زنده یاد " حسین  پناهی " افتادم.

 

حسین پناهی

 

من حسینم ... پناهیم .

خودمو میبینم ، خودمو میشنوم ، خودمو فکر میکنم
تا هستم جهان ارثیه ی بابامه
سلاماش، همه ی عشقاش، همه ی درداش، تنهاییاش ...
وقتیم نبودم ، مال شما .

اگه دوست داری با من ببین
یا بذار باهات ببینم
با من بگو
، یا بذار با تو بگم
سلامامونو ، عشقامونو ، دردامونو ، تنهاییامونو ...

 

فکر می کنم 2سال پیش بود که در لا به لای خبرها، آرام و ساکت یک عبارت کوتاه هم دیده شد.... "حسین پناهی" هنرمند نام آشنا،  در گذشت...

می گویند آن اواخر در آپارتمانش تنها زندگی می کرده و وقتی هم که از فوتش خبردار می شوند 3روز از درگذشتش سپری شده بوده .... چه تنها و چه غریبانه به دیدار خدا رفت...حسین  پناهی بی سر و صدا زیست و بی سر و صدا رفت...

برای من شاید تنها چیزی که از بازی هایش در تلویزیون به خاطر می آورم سریال"آژانس دوستی" بود...

آنجا نقش راننده ساده ، تنها و شوریده حالی را بازی می کرد که البته بعد ها متوجه شدم در زندگی واقعی اش هم همین گونه بوده...

نمی دانم یادتان هست لحن صحبت کردنش...حرف هایی که می گفت..نگاه معصومانه ای که به زندگی داشت ... و چهره دوست داشتنی اش را یا نه...

انگار همه آن دیالوگ ها، همه آن درد و دل ها دوباره جلوی چشمانم هستند...افسوس می خورم در زمانی متوجه ارزش های چنین انسان ساده دل ، نکته بین و عاشقی شدم که دیگر در میان ما نبود... این رسم زمانه است... آنها که بیشتر می ارزند غریب ترند و همیشه تا وقتی هستند متوجه شان نمی شویم...

صفا، صمیمیت و صداقتی که در شعرها و نوشته های زنده یاد پناهی بود قابل وصف نیست...امروز آن شعرها و دست نوشته ها را می توان با پرداخت مبلغ ناچیزی از کتاب فروشی ها خرید ولی دریغ، دریغ که دیگر حسین پناهی نیست تا با آن صدای معصومانه و سوزناکش برایمان درد دل کند...از دلتنگی هایش بگوید و به خدا بگوید که به بهشت نمی رود اگر مادرش آنجا نباشد...

پناهی متولد یکی از روستاهای استان کهکیلویه و بویر احمد بود...و به نظر می رسد تا آخر عمر هم نتوانست صفا و سادگی دل یک روستایی را با محیط خشن و نا مهربان شهر عوض کند...

او ظاهری آرام داشت اما فقط خدا می دانست که در درونش چه تلاطمی وجود داشت و شاید این درون آشفته بود که او را روز به روز درون گراتر کرد و یا به قول خودش از بین برد....

 

... من تکه‌‌تکه از دست رفته‌ام/ در روز روز زندگانی‌ام

 

بر سر مزارش چه ساده نوشتند که:

حسين پناهی
شاعری...
نويسنده ای...
بازيگری...
کارگردانی...
و انسانی...
که آمد شهريور 1335
و رفت مرداد 1383

 

شعرها و حرفهای حسین پناهی صادقانه بود و همین باعث می شد که به دل بنشینند . جنس حرفهایش از جنس همان حرفهایی بود که " شازده کوچولو" ی "آنتوان دوسنت اگزو پری" می زد...

شازده کوچولویی که با دیدن یک جعبه ای که 3 سوراخ داشت به فکرش می رسید که "ممکنه خونه یک بره باشه"و همیشه از خودش می پرسید "این آدم بزرگا چقدر عجیبن؟!"و در نهایت همه فکر و ذکرش، گلی بود که تازه توی سیاره ش سبز شده بود.

 

خوش به حال لک لکا که خوابشون «واو» نداره
خوش به حال لک لکا که عشقشون «قاف» نداره
خوش به حال لک لکا که مرگشون «گاف» نداره
خوش به حال لک لکا که لک لک اند....

 

 

 و من می گویم خوش به حال حسین پناهی که روحی بزرگ داشت و  ساده و بی ریا بود... خوش به حال پناهی که فراموش نکرده بود دنیای کودکیش را....آخ که چقدر دلم برای بچه گی هایم تنگ شده...

شبی که به گشتن در مورد شعرهای پناهی گذشت، شب عجیبی بود... وقتی به رختخواب رفتم خوابم نبرد...نیم ساعت گریه کردم...برای خودم...برای زندگی...برای مرگ...و افسوس خوردم که چرا قدر چیزهایی را که داریم نمی دانیم....قدر با هم بودن...قدر دوستی ها...قدر انسانیت...و همه اش این شعر مولانا با صدای شهرام ناظری در گوشم بود:

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم

که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم...

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم...مردمانیم

 

و از خودم پرسیدم چرا رسالتی را که بر عهده مان است فراموش کرده ایم...حتی اگر فکر کنیم که نه،  اما من آن شب وقتی سبک بال تر به خودم نگاه کردم فهمیدم که حقیقت طور دیگریست...

حسین پناهی با زبان ساده خودش رسالتش را این گونه توصیف می کند... راستی رسالت ما چیست؟!

 

 

 ... و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استکان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها
را
با خداي خويش
چشم در چشم ِهم، نوش کنيم

 

****

2 شعر دیگر از حسین پناهی:

 

****

·         كودكي ها

به خانه مي رفت
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

*****

 

·         گفتگوي من و نازي زير چتر

نازي : بيا زير چتر من كه بارون خيست نكنه
مي گم كه خلي قشنگه كه بشر تونسته آتيشو كشف بكنه
و قشنگتر اينه كه
يادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره
اسي راسي ؟ يه روزي
اگه گوجه هيچ كجا پيدانشه
اون وقت بشر چكار كنه ؟
من : هيچي نازي
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو مي كنه و با هلهله
از روي آتيش مي پره
نازي : دوربين لوبيتل مهريه مو
اگه با هم بخوريم
هلهله هاي من وتو چطوري ثبت مي شه
من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش مي كنند
عكسمون تو آب بركه تا قيامت مي مونه
نازي : رنگي يا سياه سفيد ؟
من : من سياه و تو سفيد
نازي : آتيش چي ؟ تو آبا خاموش نمي شن آتيشا
من : نمي دونم والله
چتر رو بدش به من
نازي : اون كسي كه چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزيز دل من ‚ آدم بود

*****

و اگه کسی از من بپرسه که : حسین پناهی عاشق بود ؟!... من می گم:  آره عزیز دل من، ولی هم عاشق بود هم آدم بود...

فکر می کنم امثال "حسین پناهی" نشانه هایی هستند برای ما که بدانیم زندگی فقط آن معنایی که اکنون می فهمیم را ندارد...می شود از هزاران دریچه به آن نگاه کرد و چشمان پناهی هم یک جور آن بود.

با عرض پوزش از سهراب می گویم : چشم ها را می توان شست، جور دیگر هم می توان دید...اگر در منجلاب روزمرگی غرق نشویم...

 

 

روحش شاد باد.

 

 

*****

" در انتهای هر سفر
در آينه
دار و ندار خويش را مرور می کنم
اين خاک تيره اين زمين
پاپوش پای خسته ام
اين سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرين سفر
در آينه به جز دو بيکرانه ی کران
به جز زمين و آسمان
چيزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
نديده ای مرا؟ "

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:13 توسط محمد رضا رضاییان| |

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:6 توسط محمد رضا رضاییان| |

ایرانیان مقیم خارج...

                

                                 074ee.jpg

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:6 توسط محمد رضا رضاییان| |

 

خدایا دوستت دارم...

می خوانمت با تمام وجودم،

بخوان مرا که سخت محتاج یاریت هستم،

مرا دریاب که در منجلاب زیبایی های دنیا غرق گشته ام،

یاری ام کن...

بشتاب که اکنون می دانم؛ از چه بهشتی دست شسته و چه سرابی را بهشت انگاریده ام.

 

 

 

 

تا تو هستی هیچ نخواهم؛

نه کسی را،

نه چیزی را...

زیرا

 با تو بودن یعنی همه چیز،

و تو را داشتن یعنی همه کس...

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:59 توسط محمد رضا رضاییان| |

خیلی بده که آدم فقط از نظر ریخت و قیافه منفی به نظر برسه ولی + باشه و هیشکی ندونه...خیلی بدم هس که آدم منفی باشه و + به نظر برسه ...ولی این دومیه بیشتر حال میده.. چرا بعضیا خیلی خالی بندن؟! چرا بعضی ها هی دوس دارن جلب توجه کنن؟ چرا  بعضی پسرا  و دخترا هرکاری دلشون بخواد میکنن؟چرا یه آدم ۲۰۰ تومن فقط برای خودش خرید میکنه یکی با ۲۰۰ تومن برای ۶ نفر؟!! چرا وقتی اینجا صبه اونور شبه؟چرا ...؟چرا.........؟ چرا...............؟!!! 

 

                            Free Image Hosting at allyoucanupload.com
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:8 توسط محمد رضا رضاییان| |

خیلی بده آدم یواشکی کار کنه...هر کی واسه خودش یه یواشکی داره....مثلا ممکنه یکی یواشکی دوست داشته باشه .......یواشکی وبلاگ داشته باشه ....یواشکی مامور مخفی باشه..یواشکی وبلاگه دوستاشو چک کنه ....یواشکی عکس بذازه اینترنت ....یواشکی بره تو فایل دوستاش ...همش یواشکی باشه ...یواشکی از آدم بخواد براش یه نمره بسازی...یواشکی دوستای مزخرف داشته باشی...یواشکی معلم خصوصی داشته باشی...یواشکی دانشگاه بره...یواشکی رپ گوش کنه...یواشکی آرایش کنه....!

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:6 توسط محمد رضا رضاییان| |

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 9:0 توسط محمد رضا رضاییان| |

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:51 توسط محمد رضا رضاییان| |

اگر جرج بوش مسلمان شود...

جرج بوش

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:50 توسط محمد رضا رضاییان| |

برخورد با بد حجابي
 
                     Mpesarak.Blogfa.
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:46 توسط محمد رضا رضاییان| |

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:32 توسط محمد رضا رضاییان| |

افتضاح بازی ... مزخرف بازی...

 

مراسم مزخرف قمه زنی در.....

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:28 توسط محمد رضا رضاییان| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت